دیوانه
آروین.آ
بیدار شد.مرد همچنان گیج بود.از دیشب همینطور بود.شاید هم سالهاست که اینچنین است. از خانه بیرون زد.هنوز خیابانها شلوغ نشده بود.مغازه ها یکی پس ازدیگری گشوده می شدند.خسته و بی هدف درخیابانها قدم میگذارد.مردسالهاست بدنبال گمشده اش است .نمی داند چیست یا کیست اما میداند که گمشده ای دارد. همچنان پاهایش تن خسته اش را تحمل می کند.او سر به زیر انداخته و با خود زمزمه می کند.گهگاهی نیز سری بالا می کند و می نگرد به مردمی که با حیرت و گاهی ترس از کنارش می گذرند. به یکباره تصویر خود را در شیشه مغازه ها می یابد.هر روز سفیدی موهایش بیشتر می شود.در سرازیری عمر افتاده است.
صدای همهمه خیابان روح اورا می آزارد.همیشه از شلوغی وجمعیت گریزان بوده است.مرد سکوت را دوست می دارد وانزوا را.بوی خاک رامی شنود.گویی ابرها باران را خبر می آورند. ناگهان آسمان می گرید و مرد نیز. آسوده خاطر است. می داند کسی پی به فرق قطره باران و اشک نخواهد برد.اشک در باران مستتر می شود.باز هم قدم می زند.
متوقف می شود.یعنی میخکوب می شود.روح او پی جسم دختری می رود که خندان به او می نگرد.گرمای مطبوعی سرتاسر وجود سالخورده اش را در بر می گیرد.نمی تواند به دخترک بنگرد.سرش را به زیر می افکند و آرام راه خود را در پیش می گیرد. مرد دور شد.
اینک شب شده است و صدای گوش خراش جیرجیرکها مرد را آشفته کرده. انگار قلب مرد در تسخیر دختری ست که امروز او را دیده بود.هم خوشحال است هم غمگین.مرد جای پدرش است.این حس تازه را نمی شناسد مانند حواس دیگر نیست.با آنکه این احساس را دوست می دارد اما گویی می خواهد آن را پنهان کند.شاید می خواهد این احساس تازه متولد شده را بکشد. اما گرمای عشق دخترک نابود شدنی نیست. دیگر صدای گوش خراش جیرجیرکها را کسی نمی شنود. آن ها خوابیده اند.اما مرد بیدار است هنوز...
هوا روشن شده . مرد بر خلاف همیشه شب را به انتظار صبح سپری کرده بود.بیرون زد.همان مسیر قبلی را پیمود.همان خیابان .همان جاده. هر قدمی که بسوی دخترک نزدیک تر می شد گرمای وجودش بیشتر ا ورا در خود حل می کرد.روبروی ویترین ایستاد. دخترک آنجا بود.با همان لبخند، با همان عظمت ظریف زنانگی اش. مرد آرام سخن گفت.دخترک چیزی نمی گفت و کماکان با لبخند زیبایش مرد را نگاه می کرد.پچ پچ مردم بالا گرفت. چه می گوید این مرد با آن...؟مرد صدای مردم را نمی شنید.از این لحظه نمی شنید.در دخترک غرق شده بود.به راه افتاد. بازبه سمت دخترک نگاه کرد.دخترک همچنان لبخند می زد.
باز روزی دیگر فرا رسید.امروز زودتر از همیشه بیرون آمد. دیگر در سیمای محزون مرد از موهای ژولیده و صورت نتراشیده خبری نبود. بوی وحشتناک تنش جای خود را به عطری دل انگیز داده بود.هوا بوی خوبی می داد.مردرسید.دخترک آنجا بود.بازهم می خندید.گویی لبخند ذره ای از وجودش است.مرد آرام سخن گفت و باز دخترک چیزی نگفت. شانه اش سنگین شد.
نتوانست دیگر سخنی بگوید.برگشت.صاحب مغازه رادید.هرگز گمان نمی کرد این مرد لاغرچنین دست سنگینی داشته باشد.صاحب مغازه به سختی تا شانه مردمی رسید.صاحب مغازه دلیل ایستادن مردرا جویا شد.صدایی گفت:"راحتش بگذار. دیوانه است..."
مرد دیگرهر شب را به امید صبح سپری می کرد.خنده های دخترک و نگاه های یکنواخت او مرد را مجذوب کرده بود. هر روز به سراغ دخترک می رفت و ساعتها را با اومی گذراند.با اوهمکلام می شد همنوا می شد اما دخترک فقط لبخند می زد. در طی این روزها تنها تغییری که مرد در ظاهرمعصوم دخترک می دید لباس هایش بود. هر چند رنگ همه آنها سفید است اما یکی نیستند. دیگر مغازه دار آن مرد کج خلق عبوس نیست .با مرد مهربان شده.با مردی که اکنون عاشق است.
مرد تصمیمش را گرفته بود.او از تنهایی خسته شده است.از سکوت و انزوا متنفر است.دخترک می توانست او را خوشبخت کند.او گمشده مرد است.فکر می کند گمشده اش است.اما مرد چه؟می تواند دخترک را خوشبخت کند. آیا دخترک مرد را می خواهد. دخترک که فقط می خندد .اندیشه های مرد از دخترک غیر از این ها نیست.او از دخترک چیزی نشنیده است فقط خنده هایش را دیده و هیچ چیز دیگر.او می خواست دخترک را بدست آورد. وجودش به او وابسته است.اومی خواهد با دخترک ازدواج کند.بایدزودتربخوابد. فردا روزمهمی ست...
صبح روز بعد مرد خیلی زود از خواب بر می خیزد. هو ا هنوز تاریک است.پنجره را باز می کند.هوای تازه چیزی ست که به آن نیاز دارد.بهترین جامه اش را بر می گزیند.کفشش راواکس می زند.تن خسته اش رابه آب داغ می سپارد تا جانی تازه گیرد. صورتش را می آراید و موهای سفیدش را. امروز باید همه چیز را بگوید.باید بگوید که عاشق دخترک است.شاخه گلی را از ساقه اش جدا می کند.آرام به راه می افتد.آرام تر از همیشه...
در راه است.مدام سخنانش را با خود تکرار می کند. دیگر مردم ا ز او نمی هراسند. زیر لب زمزمه می کند.آیا دخترک راضی ست. حتما راضی ست.مگر شوخی است هزاران نفر هرروزاورا می بینند فقط به من لبخند می زند.اودوستم دارد. آری ازمن کوچکتر است.اما عشق که سن و سال نمی شناسد.ده ها و شاید صدها باراین سوالات بی جواب و این جملات نامفهوم را زمزمه می کند. نزدیکتر می شود.گامهایش را کوتاه تر بر می دارد.کوتاه تر از همیشه...
به مغازه می رسد.نگاهش خیره ماند.حتی نمی توانست فکرش رابکند. دهانش خشک شده بود سردی عمیقی جانش را در برگرفت.دیوانه وار اطراف را می نگرد.مردم را می نگرد.مردم هم او را می نگرند.اشکش بیرون می زند.بغض کرد.هق هق کنان دخترک را صدا می زند.
کجاست دخترک...؟مرد آرام شده است .گویی به خود آمد.همانجا نشست.جلوی مغازه.به بالا خیره شد.چشمش به ویترین خیره ماند.نوشته روی شیشه را خواند. لباس عروس.دخترک را برده بودند.مانکن را برده بودند...