تبليغاتX
ڕێكخراوی ناحکومی لاوانی تیرۆژ–سه رده شت
طاغي خواست اندكي كمتر رنج بكشد/همایش آُسیب شناسی قتل های ناموسی/6/2/87 / سالن سینمایی سردشت

مهدی بیگ زاده – دبیر سازمان

زندگي را مي توان ساخت،مي توان آفريد،هديه داد و بخشيد،اما نمي توان زيستن را تحميل كرد براي انساني كه مي خواهد خود برگزيند.

زندگي را تعريف لازم نيست كه همه مي خواهند،عاشقانه و شاعرانه توصيف كنند،توصيفی زود گذر و بي اعتقاد به آن،مدتهاست آرامش را لمس نكرده زيرا كسي توصيف نوين ترسيم نكرده است

كه همه مردم،همه ي زندگي را از بر كرده اند.

لحظه ي آرام،كه خود به آن باور ندارند،برای هر اثباتي هراسان،هراسان وحشت آفرين مي شود ،تنها براي اثبات ارزشي جاويد و بسته،حقيقتي به ارث رسيده ،تغييرناپذير،دگم و مطلق.

 فرديت ،طغيان و بيگانه دراين هستي تماميت مصلحتي هواداري ندارد و هميشه سركوب شدني و او كه مي خواهد طغيان كند ،اينك انكاري می كند و به اين اعتقاد دارد كه حتي،نه گفتن او از سر انكارنفس هم باشد. او كه چون به نفس خود بينديشد باز انكار مي كند و نه مي گويد .طغيان به بي نهايت رسيده است. اندكي تحمل كرده بود تا به آمادگي انتخاب برسد،منتظر لحظه اي مناسب بود چون اعتقاد داشت كه هر ارزشي نبايد سبب طغيان شود باز بحث بر سر ارزش ها بود ،ارزش هاي كه بيشترشان براي او سوال بودند،ارزشي كه مجوز هر حكمي را داشت. آنچه را كه در كنار خود لمس مي كرد به عنوان واقعيت به حقوق مبدل مي شد،پس طاغي بايد مواظب باشد،كه نگفتن و انكار حقوق ،حكم مي طلبد.

طاغي ما انتظار هراس وحشت آفرينان را داشت

 تنها هفده سال داشت، نه طاغي بود نه طغيان گر و نه بيگانه، تنها خواست اندكي كمتر رنج بكشد و نفس كشيدن هواي مسموم، تحمل و مصلحت را از ياد ببرد.

دعا را نمي شناختم که فرزند ابراهيم است يا هر كس ديگري و حتي نمي دانستم كه حضور دارد .

دعا را نمي شناختم فرزند آزادي بود يا استثمار.

اما ازدواجش را با زندگي جديدش به تماشا نشستم، كه هم نوعانم،عجيب بازي كردند.كارگردان اصلاً خيال نداشت كات بگويد و بازيگران را متوقف نمايد، تا اندكي خستگي در كنند. خسته شده بودند از بس كه طبيعي بازي مي كردند، هيچ كدامشان بيكار نبودند.

نويسندگان بدون قلم، همه را در يك سكانس جا داده بودند. مطمئن بودند كه بازيگرانشان در همان برداشت سكانس اول، قادر به ارائه هويت گنگ خود هستند.

نويسندگان بدون قلم ، نه قلم نياز داشتند نه كاغذ، عملكرد آنها ريشه اي بود،اساس را هدف قرار مي دادند.

ذهن و اختيار ديگرمختار نبودند همه دستاويز مطلق انگاري.

با اين حال بازيگران حساب كار را در دست داشتند و به فكر آينده آينه وارشان هم بودند و براي آنكه،كارگردان براي فيلمهاي ديگر هم،آنها را به بازي بگيرد چه جانفشاني هايي كه نمي كردند.

يكي احساس مي كرد كه سنگش كوچك است بهتر است بزرگترش را بردارد تاسنگ بزرگتر نشاني از رضايت و مردانگي بيشتر.چند تاي در همين گيرودار،مدام پارچه ي لباسش را مرتب مي كردند كه مبادا تن لخت دختر كسي را وسوسه كند و لحظه اي آنها را از اين وظيفه ي عمومي بازدارد.

يكي ديگر دستش ،پايش را دراز مي كرد.اما هر چه در توان داشت تا اجابتش را مجاب كند موفق نشد از بس كه ديگران مشغول بودند به ناچار فش مي داد،پس او هم كار خود را انجام داد.

هر كدام از آنها نماينده خانواده های خود بودند كه براي رفع خستگي مي بايست به خانه هايشان بر گردند.ناني بر سر سفره ي بردگان خود مي بردند.دستي بر سر فرزند برده ي خود مي كشيدند و به زور لبخند ی  مي زدنند وبا اهل خانه سخني مي گفتند.و مثل هر شب مي خوابيدند و چه بسا در آن شب فرزنداني در شكم مادران نقش مي بست تا قربانيان كهنه پرستي نسل شان همچنان حضور داشته باشد.وفردا روز تازه اي ،منتظر بيگانه اي ديگر كه طغيان كند.

 دردنياي مهد بی تمدني كه همه ادعاي تمدن مي كنند اكنون نيز برده دار فرمان مي راند بر برده.

برده دار معاصر تنها لباسش عوض شده است و گفتمانش در باب مصلحت مي چرخد.

نه برده توانايي سر كشي دارد نه برده دار به خود اجازه مي دهد.مس‍‍‍‍ئوليت و وظيفه ي خطيرش را منكر شود كه مبادا ارثش،عقيدهايش،مردانگي و زنانگي اش زير سوال برود.

برده دار به خود مي بالد،كه تا به اين لحظه خطايي نكرده است و كسي با انگشت او را به بي غيرتي متهم نكرده است،اما ناغافل كه برده دارخود برده اي بيش نيست،تنها وسيله اي است براي كنترل برده ديگر

كودتا بر ضد زندگی لابي مي طلبد،كودتا گران انگشت شمار و لابي مفهومي تعريف نشده،پس كودتاگران محكومند به نيستي و ناسپاسي.كه اين دنياي سراسر،ارزش،آمادگي پذيرش اين بيگانگان را ندارد،بيگانگان كه مي خواهند فقط اندکی كمتر رنج بكشند.

تخطي كرده اند،انكار كرده اندو فريادشان مي خواهد ديگري را هم به زمزمه وادارد تا او نيز در فكر فريادي خفيف باشد

 وحشت آفرينان آماده اند، كنترل لازم است،نگهبانان،برده داران و ناجي ارزش ها بايد زود وارد عمل شوند تا کسی خيال ساختار شكني نکند

دعا را در سرزمين خود چند بار كشتند،ده بار،صد بار،او را بسيار كشتند.

اما دعاهاي سرزمين من را تنها يك بار مي كشند، زياد طغيان گر باشد دو بار مي كشند،پس من در آرامشم،كه او را تنها يك يا دو بار مي كشم اگر زياد طغيان گر باشد دو بار مي كشم.؟

او را مي كشم، آري او را مي كشم من وظيفه ام را انجام مي دهم،همه اينكار را مي كنند اگر او را نكشم در درونم آشوب بپاست و مرا با انگشت به بي غيرتي متهم مي كنند.

من او را مي خواهم،اورا دوست دارم،اما بايد او را بكشم.نمي دانم دوستش دارم يا نه،اما من بزرگش كرده ام او ازان من است.

قتل ناموسي جزئی از اين زندگي ست.

اندكي بزرگ شده ام اما باز نمي توانم براي وجود خويش تصميمي اختيار كنم، چون من كامل نيستم وهرگز كامل نخواهم شد.پس آنچه نويسندگان بدون قلم نوشته اند بايد من نيز اختيار كنم.

در مورد من ونسلم چنين صدق مي كند.

كودكي ام را به بازي گرفته اند،به كودكي خود بنگريد،نوجواني ام را به سخره،به نوجواني خود بنگريد،و حالا باز مي خواهند جواني ام را قرباني كنند،آيا آن را به وضوح لمس نمي كنيد.

همه با هم به ياري هم شتافتند ومن نيز و گويا همگي به هدف رسيديم،من امروزي،تو و نسلم هدف بوديم،تا سنت شكني نكرده باشيم،پا حريم گليم را بشناسد و گفتار و سخن مواظب سلامتي زبان

 حق گزافه گويي ،نا سزا وگلايه كردن رادر تنهايي و خاموشي هايت را هم نداري كه كفر چيزيست تعريف شده وتو كه مي خواهي خلوت كني با خاموشي هايت،نبايد نجس باشي.

اما من هميشه نجس بوده ام،فرصت پاكي را از من گرفته اند و خون بهترين نماد نجسي من،كه به من هويت وقدرت مي دهد.با ديدنش وريختش احساس غرور مي كنم.كه قدرت و غرور هر كدام نشاني از نجس بودن من است.

 دنياي آراسته ايم،تنها براي زيستن ومردن.

و مفهوم زندگي،به خاطر انسانيت را فداي دگماتيسم كرده ايم.

اما با لحظه اي تامل،درنگ و يك بينش آزاد به يقين ،ما،يادگاري از انسانيت  وهم نوع دوستي را براي نسل آينده هديه خواهيم داد.تا اندكي كمتر رنج بكشند.

                               همه چيز به خاطر انسانيت كه همه چيز در او نهفته است

+ نوسراو له یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387كات ژمێر 1:20 تیرۆژ |